تبليغاتX
میزی و چراغی ....

 

ناز ِ نوشخند ِ صبح اگر توراست

شور گريه ي شبانه با من است

 

 

« بسا شاعران نو پرداز كه به غزل هم روي آورده اند ، اما كار آن ها بيشتر جنبه ي تفنن داشته است. درست بر خلاف ((هوشنگ ابتهاج _ ه.ا.سايه )) ، شاعر نو پردازي كه در غزل نيز به چشم جد نگريست و بسيار زود به عنوان غزل سرايي صاحب سبك شناخته شد .

 

امشب به قصه ي دل من گوش ميكني / فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

 

تا آنجا شهرت يافت كه مورد استقبال غزل سرايان ديگر ( فروغ و ... ) قرار گرفت . نرمي كلام و سادگي و بي پيرايگي ، رديف ها و قافيه ها و گاه وزن هاي غزل او آنچنان درخشش و تازگي دارد كه چه بسا نگاه را از توجه به تصاوير و توصيفات ابيات باز ميدارد . در صورتي كه واقعيت ، جز اين است . كافي است تنها در همين يك بيت او دقت كنيم :

 

نشود فاش ِ كسي آنچه ميان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

تا به همه ي آن امتيازات پي ببريم . اما مهترين نكته اي كه راجع به غزل " سايه " ميتوان گفت ، زبان غزل اوست كه بيش از هر غزل شاعر غزلسرايي به زبان حافظ نزديك شده است :

 

دلي كه پيش تو ره  يافت باز پس نرود / هوا گرفته ي عشق از پس هوس نرود

 

،

 

زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير / نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

 

و بيت آخر كه با استفاده از ايهام واژه ي " چشم " كه به واقعه ي درد ناك نابينايي فرزند شاعر نيز اشاره دارد و استفاده از " كماندار " و نگاه كردن با يك چشم از بن تير ، هنگام هدف گيري ، و اصولن نحوه ي خاص بيان بيت كه نمونه اي از كلام محكم و استوار و بافت دقيق و يكدست و خالي از حشو و زائد شعر اوست . »

 

برگرفته از _ مروري بر تاريخ ادب و ادبيات امروز ايران _ محمد حقوقي

 

و اما امروز هواي سايه به سرم زد . بعد از يك سال كه كتاب " سياه مشق " او را توي قفسه ي كتابهام داشتم و خيلي كم خوانده بودم .. زمستاني ديگر سر رسيد و  اين روز ها عجيب دلم هواي سايه و غزل هايش را ميخواهد . مرور كوتاهي داشتم بر غزل هايش و چندي را لذت بردم . و مقدمه ي فوق از كتاب ادبيات امروز ايران كه مروري است بر تاريخ ادب ايران _ نظم و شعر _ تعريف شعر از نظر قدما ، سبك هاي شعر و نظم فارسي وووو و مرور بر شعر سنت تا نوي امروز .. قصيده ها قطعه ها غزل هامسمط ها چار پاره ها و شعر نيمايي ، آزاد و سپيد .. از بهار گرفته تا ايرج ميزا و اعتصامي و شهريار و رهي و ابتهاج و بهبهاني تا شاملو و سهراب و ............ كه در فرصتي مناسب باز از اين كتاب شعر و مقاله خواهم نوشت .

اما امير هوشنگ ابتهاج را همه ميشناسيم و شعر هايش را توي كتاب هاي درسي خوانده ايم . " در اين سراي بي كسي كسي به در نميزند " ... گاهي بيت هاي بسيار زيبايي دارد كه نميتوان از ان ها گذشت ، اين بيت هاي پاييني توي كتاب سياه مشق او آغاز اولين غزل اوست :

 

زمانه قرعه ي نو ميزند به نام شما  / خوشا شما كه جهان ميرود به كام شما

در اين هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است / كه بوي عود دل ماست در مشام شما

 

ابتهاج در تهران زندگي ميكند ،شعر ميسرايد، حرف ميزند، غذا ميپزد و هنوز هم بر اين باور است كه :

 

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق / جز محنت و غم نيستي اما خوشي اي عشق

 

 

 

 

....

 

 

و اما دو غزل زيباي ديگر از سياه مشق :

 

 

نشود فاش ِ كسي آنچه ميان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم

پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

 

روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد

حاليا چشم جهاني نگران من و توست

 

گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد

همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه

اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست

 

اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت

گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل

هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست

 

سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر

وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست .

 

 

....

 

بود كه بار دگر بشنوم صداي تو را ؟

ببينم آن رخ زيباي دلگشاي تو را ؟

 

بگيرم ان سر زلف و به روي ديده نهم

ببوسم آن سر و چشمان دلرباي تو را

 

ز بعد اين همه تلخي كه ميكشد دل من

ببوسم آن لب شيرين جان فزاي تو را

 

كِي ام مجال كنار تو دست خواهد داد

كه غرق بوسه كنم باز دست و پاي تو را

 

مباد روزي ِ چشم من از چراغ اميد

كه خالي از تو ببينم شبي سراي تو را

 

دل گرفته ي من كي چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هواي تو را

 

چنان تو در دل من جا گرفته اي اي جان

كه هيچ كس نتواند گرفت جاي تو را

 

ز روي خوب تو بر خورده ام خوشا دل من

كه هم عطاي تو را يد و هم لقاي تو را

 

سزاي خوبي تو بر نيامد از دستم

زمانه نيز چه بد ميدهد سزاي تو را

 

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

كنار سفره ي نان و پنير و چاي تو را

 

به پايداري آن عشق سر بلند قسم

كه سايه ي تو به سر ميبرد وفاي تو را .

 

 

                                                                               تا بعد ....

 

 

 

          
+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |

 

جاي ِ خدا را تنگ ميكني

برنگرد !!!

 

................ اين بار هم با چند شعر از ساناز واحدي به روز ميشويم به اضافه ي قطعه ي كوتاه فوق كه از سروده هاي ساناز در تنگ ِ لحظه هايش بود. او متولد دوازده بهمن 83 ... و امروز روي صندلي هاي چوبي ِ كلاس درس هم دانش مي جويد و هم شعر ميبخشد ! ؛  ساناز را تقريبن 5 سال پيش شناختم و درهمان آغاز با شعر هايش اخت شدم و يكي از كساني كه وقتي روزي ميديدمش و شعري از او را ميشنديم حتمن جرقه اي توي ذهنم ميزد و شعري و يا دست نوشته اي ميجوشيد . و ساناز يكي از ان ها بود و هميشه در خشكي ِ كلمات هواي ساناز به سرم ميزد . ساناز واحدي از جمله شاعران جوان امروز ماست كه سپيد را سپيد گونه ميسرايد .. اگر چه گاهي سپيد هايش برخواسته از چند سپيد و يا طرح ميباشد ولي چون سپيد را ميفهمد به قطعاتش نيز احترام ميگذاريم.

مارا براي هم نساختند

مارا از روي هم ساختند

تا هيچ كس نتواند

آخرمان را حدس بزند !

من نيز به نوبه ي خودم معتقدم كسي ميتواند ادعاي سپيد سرايي را داشته باشد كه غزل را بشناسد و با وزن و عروض آشنا باشد ، ولي گاهي چنان دچار سپيد ميشويم كه حس ميكنيم تمام درد را تنها توي سپيد ميتواينم بگوييم و بشنويم. مثل شاهكار هاي احمد شاملو كه معتقدم شاملويي ديگر زاده نخواهد شد ! ( سليقه ي شخصي ! ) ، كه دكتر شريعتي و ه.ا. سايه معتقدند سپيد ورشكست شد و دليل مي آورند كه اگر چه امروز بسيار ميتوان ديد كه سپيد ميگويند و سپيد ميسرايند و هستند كساني كه شايد روزي بخواهند در برابر شاملو قرار گيرند اما اگر آخرين حد را براي شاملو ي بزرگ در نظر بگيريم و براي مثال از 20 براي سروده هاي شاملو ( در كنار برخي سروده هايش كه بزرگان ادب ان ها را تمرين شعري بيش تلقي نميكنند ) براي شاملو 20 دهيم دومين كسي كه بعد از شاملو بنشيند عدد 2 ميگيرد . و اين را در شعر كلاسيك نيز توضيح ميدهند كه بعد از عطار مولانا آمد و سعدي و حافظ و اين چرخه دوام يافت و با اين حساب در حال حاضر سپيد را ورشكست شده اعلام ميكنند ! ( خب اين هم نظري ست ) ... هر چند شاملو در كنار شاهكار هاي سپيدش ، مثنوي هم سروده و ....

#

هزار گنجشك و يك روسري

هزار هزار گنجشك و يك پیراهن

من

تو

باد

درخت

روسري

با اين ها كه نميشود جمله ساخت

چه رسد به زندگي !

شعر ديگري كه از ساناز مينويسم را در زمان خودش بسيار دوست داشتم و ساناز بار ها برايم خوانده بود .. بعد ها زبان ساناز هم مثل زندگي اش دچار تغيير شد .. گاهي سيلان بود و گاهي سيال و اين عجب نيست چرا كه محور روحي و عاطفي مان هيچ گاه در يك مسير ادامه نمي يابد .

:

وقتي عجوزه ها

شهوت و شقاوت را به هم آميزند

و خداي را بزك كرده ميان گود برقصانند ؛

وقتي دست هاي تسلسل يك مرد

نجابت مرا

به گرداب معصيت خويش بكشاند

به پاي كدام خدا زانو بزنم ؟

#

مرا مادرم ميان خون و خشم زاييد

در عاشقانه هاي مندرسي پيچيد

و به دست پدرم داد

او مرد بود

و تمام مردانگي اش را

به پاي زنان غريبه اي ريخت

كه بعد ها دخترش را

به خواب چند گناهكار فروختند

#

مرا مادرم ميان خون و خشم زاييد

به پاي كدام خدا ...........       ( 83 )

و پيراهني كه يكي از سرمايه هاي ساناز بود ، چه در زندگي عادي اش و چه در حقيقت شعر هايش و هيچ گاه از ساناز و باران هايش دور نبود و سايه گستر ِ تن ِ گاه پوشالي و گاه واقعي عاطفه ها و رنج هايش بود .. كه در يكي از سپيد هايش چنين بندي دارد  :

پيراهن يوسف كه سهل است

پيراهن تو را هم كه برگردانند

اشك ِ چشمانم

اين همه راه رفته را

برنخواهد گشت !!!!!!!!!

و يك سپيد ديگر :

انتظار معجزه

آن هم از پيراهن تو

چيز چندان عجيبي نيست !

چرا ميخنديد ؟ !

من كه مثل دموكرات ها حرف نميزنم

يا در صف بانك نايستاده ام

من

انتظار معجزه دارم

وقتي به پيراهن تو فكر ميكنم

وقتي تمام مرا تسخير ميكند !

من سالهاست

روي خط هاي پيراهنت

راه ميروم

بي انكه تعادلم را بر هم بزنم .

البته اين شعرها برميگردد به سال 83 و ساناز تجربه هاي شعري اش در اين حد نيست و در اين دو سال اخير دگرگوني هاي مثبت و شايد منفي زياد داشته .. هر چند من احساس ميكنم اوج شعر هايش همين دوره ي شعري اش بود و شاعري اش به اعتبار رسيده بود .. در هر حال اگر اوج شعر هايش 83 و 84 بود اين سبب شد ساناز را بشناسيم و سپيد هايش را نفس بكشيم. ساناز را اگر يادم بيايد با شعري شناختم كه مضمونش خنده هاي پوشالي بود و نگاه هايي كه به هم گره نميخوردند و بعد ها ارتفاع خاطرات و ترس از ارتفاع خاطرات اش بود و رسيد به ماه و حوضي كه نان سر سفره اش بود :

 .... حوض من نه ماه دارد

نه ماهي

سر حوضمان وضو بگير

چهره ات در آب

ماه ميزايد و ماهي

اي كاش دل به ماه داده بودم .

و پيراهن و باران هاي پي در پي و معجزه ي باران ها كه مو را به تنم سيخ ميكند وقتي ياد آن اعجاز ها مي افتم و شعري كه حقيقت داشت و ساناز تمام زندگي اش را ريخت به پاي شعر ...

و امروز ها دارد با سلام هاي نظامي اش هنوز زنده گي ميكند.

 

در اين آخر عمري به دو چيز مي انديشم

تو

و

خدا

كه كداميك جاي ديگري را خواهد گرفت ؟ !

 

 

                                                                                تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |

 

من نذر كرده ام

امسال

علم كه به امامزاده رسيد

ديگر نگاه نخواهم كرد

تو خواهي امد

و شربت نذري را توي دست هايم خواهي ريخت !

 

اين وبلاگ كه انجمن نقد نيست ! ما اينجا فقط براي لذت بردن قدم ميگذاريم. البته شده شعر هايي را ديد كه با حال و روزگار ما سازگار نيست و هيچ حسي را به ما منتقل نكند ولي گاهي هم ميتوان به شعر هاي برخورد كه حرف دل ما نيز باشد و  از خواندنش و دوباره خواندنش خسته نشويم.. و اين شعر ها قرار نيست از كدام شاعر باشد .. ما اينجا امده ايم و دريچه اي را گشوده ايم كه از هر كلامي عطري را ببوييم ..

...                                                                                

هوا كه سرد ميشود شعر هاي زمستان توي ذهنم تداعي ميگردد .. شعر هايي چون شعر زمستان اخوان ثالث :

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت !

سر ها در گريبان است ..

..

، يا تكه اي از يك شعر ِ سيروس جمالي :

.. اين لكه ها شبيه جا پاي پرنده ها نيست

كسي روي برف گريه كرده است !

..

، و يك طرح كوتاه از ليلا سامي :

نيامدنت را برف ميكشم

شبيه خودت كه شدي

آب ميشود ...

و .. و .. و ..

و من ها كه عاشق زمستانيم .. با برفش .. و سرمايش و دست كش هامان و بخار نفس هايي كه فقط فقط فقط بهمن را برايم مكرر ميشود و من ميگويم :

" كفايت مكن اي فرمان ِ شدن

مكرر شو !

مكرر شو ! "

شعري كه در آغاز اين پست نوشته ام را چندي از شما شنيده ايد اما اينكه به ياد داريد يا نه ؟ ! نميدانم ! .. اما من خوب يادم هست كه چه كسي اين را سرود و ماه ها زير لب به زمزمه اش مارا نشاند ..

امروز كه هواي زمستان به سرم زده است و خدا خدا ميكنم هر چه زود تر سرماي زمستان را ديگر بار لذت ببرم ، اين شعر زمستان گونه ي ديگري را در اين پست مي آورم كه حتمن لذت خواهيد برد چرا كه من و يك دوره از كانوني ها كه چند سالي است طعم ِ طنين ِ اين شعر را هنوز توي رگهامان احساس ميكنيم .. و از بر شده ايم.

پيشتر ها كه داشتيم ( مثل امروز ) قلم و كاغذ حرام ميكرديم شاعري از زمين ِ غزل ها برخواست كه با فال و فنجان هاي قهوه و پير زني دريچه ي چشم هامان را براي ديد دنياي بديع و زيبا و گاه تلخ و اندوهناكي گشود و اين غزل ها كه داشت به اوج ميرسيد شاعر با سپيد هايي ما را به تماشاي ناگفته هاي ديگر كشاند ..به چارشنبه هايي ، به سيد ابراهيم  ،  به ماه ، به شاهزاده .. به بانويي .. به دختري .. به سنگري ، به كوچه اي ، .... بعد ها رخت نظامي پوشيد و جنگ را سالها سينما رفت  و امروز ها هنوز با صداي گنجشك ها دارد شعر را به اوج ميرسد ! و شاعري اش را به اعتبار ...

وحيد سلطانزاده كه بي شك شاعر معاصر امروز ماست و در كنار حسين هاي منزوي.. سيروس هاي جمالي ، قيصر هاي امين پور ، محمد علي هاي بهمني ، فاضل هاي نظري براي خودش و شعر هايش و شاه بيت هايش جايي بس بزرگ باز كرده كه من امروز چون هواي زمستان را كرده ام با نوي نيمايي از سروده هايش ، شما را نيز به ضيافت ِ ابر هايي دعوت ميكنم كه سرهاشان در گريبان است و به اكراه از جيب هاشان دستي براي فشردن دستي بيرون اورند كه سرما سخت سوزان است .....

 

زمستان بود و شايد آخرين برفي كه ميباريد

زمستان بود آري خوب  يادم هست

و او با كفش هاي چرمي اش در برف ها ميرفت

و با آن شال آبي صورتش معصوم تر ميشد

تنش پوشيده بود از پشم

رنگش خوب يادم نيست

دلش انگار شك ميكرد

برميگشت

مرا ميجُست

و كفش چرمي اش ناگاه سر ميخورد

مي افتاد

و ميجَستم به دنبالش

و دستش را به گرمي ميفشردم

چشمهايش از خجالت مي درخشيد

آب مي افتاد .

#

همين ديروز بود انگار

محله سرد و خالي بود

صداي پاي آدمها نمي آمد

و تنها جيرجيري آشنا لاي درختان بود

من و او زير هات و تاك ميگشتيم

و مهتاب از ميان شاخه ها ناخوانده مهمان بود

و مثل آشنايي ساده مي تابيد

و ما دستان هم را از حريم خويش ميرانيدم

و مشق درد مي ديديم

#

                                                                                           

زمستان بود

من از یخ آدمک میساختم

او حرف ميزد

و چندين بار ميگفتم :

" همين طور است "

_ " آري راست ميگويي "

ولي من راستش از حرف هايش هيچ غير از دوست دارم را نفهميدم

اگر يادم بيايد

آه

ره آري

     رنگ آبي را

       بستني را نيز

                      و خيلي چيزها را گفت ...

...

يخ بين من و او داشت وا ميشد

صدايم در نيامد تا بگويم دوستش دارم

ولي انگار گفتم

_ ساكت و آرام _

وقتي شال او را روي دوش آدمك انداختم

و او ميگفت : " سردش نيست ! "

چگونه گونه هايش سرخ شد

از شرم

از سرما

صدايش كردم ، آبي شد

مرا بوسيد

من حس كردم او بر گونه ام لغزيد

در ايوان بودم ، او ميرفت

او در برف ها ميرفت

#

كنار قاب عكس اش ايستادم

پرده ميلرزيد

و پشت شيشه انگار آسمان تكرار چشمم بود

به ياد آوردم او امسال بايد شانزده سالش شده باشد

بلند و لاغر و زيبا

و شايد زشت

چاق و زشت

#

... كه در واشد

و رنگ لاجورد يك بخار آشنا آمد

دلم شور تو را ميزد

حياط از برف پر بود آه

و يكريز آسمان سر ريز ميباريد

.. گمان كردم كه افتادي

دويدم ،

رد پايت بود

و جاي آخرين افتادنت را برف ميپوشاند .....   20/5/82

 

 

در پست بعدي با چند شعر زيبا از ساناز واحدي به روز خواهيم شد.                  تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |
 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی  چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشم های من است

به چشمهایم نگاه کن

پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

.

.

.

.

. ــ حسين پناهي  _ كتاب سلام ، خداحافظ        

 

 

***

تو را بانو ناميده ام

بسيارند از تو بلند تر ، بلند تر

بسيارند از تو زلال تر ، زلال تر

بسيارند از تو زيباتر ، زيبا تر

اما بانو تويي .

 شعر فوق از  پابلونرودا  كتاب هوارا از من بگير خنده ات را نه !  - گزينه ي شعر هاي عاشقانه ي نرودا – ترجمه ي احمد پوري و اينك :

نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،

هوا را از من بگير ، اما ؛

خنده ات را نه .

 

گل سرخ را از من مگير

سوسني را كه ميكاري ،

آبي را كه به ناگاه

در شادي تو سر ريز ميكند ،

موجي ناگهاني از نقره را

كه در تو ميزايد .

 

از پس ِ نبردي سخت باز ميگردم

با چشماني خسته

كه دنيا را ديده است

بي هيچ دگرگوني ،

اما خنده ات كه رها ميشود

و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامي درهاي زندگي را

به رويم ميگشايد .

 

عشق من ، خنده ي تو

در تاريكترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاري است ،

بخند ، زيرا خنده ي تو

براي دستان من

شمشيري است آخته .

 

خنده ي تو ، در پاييز

در كناره ي دريا

موج كف آلوده اش را

بايد برافروزد،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را ميخواهم

چون گلي كه در انتظارش بودم .

 

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو

كه دوستت دارد ،

اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم،

آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند

نان را ، هوا را ،

روشني را ، بهار را ،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز !

تا چشم از دنيا نبندم .

 

                                                                                              تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |

 

اين جهاني كه همش مضحكه ي تكراره    تكه تكه شدن دل چه تماشا داره              هاشم زمانيان

یکی از کتاب هایی که توی قفسه ی کتاب هام زیباتر جلوه میکند رباعی هایی است که جلد بیسار زبیا و جذابی دارد که آدم دلش میخواهد حتما به آن نزدیک شود و باز کند و بخواند .. روزی یکی از آشنایان در باره ی کتاب هایی صحبت میکرد که عنوان نمیبرم ولی همه نویسنده اش را میشناسیم و دست کم رمان هایش را دست بچه مدرسه ای ها زیاد دیده ایم .. دروغ هم نباشد خودمان نیز خوانده ایم .. ایشان میگفت رمان های فلان نويسنده که جلدش از فرط زیبایی از پشت شیشه های کتابفروشی به ادم میگوید : " بیا منو بخر " ! و وقتی میخری میبینی درونش چیزی نیست ! ولی زیبایی برخی کتاب ها تنها به جلدش نیست ( ذاتی است ) رباعی های حکیم عمر خیام نیز از این دست است و نیاز به تعریف و توصیف هم ندارد ..

این کتاب مقدمه ی مفصل و درازي دارد از زندگی اين عالم بزرگ ، خیام و تحصیلات  و علم و فضل و به درجه ی شاعري  رسیدنش و ...... بنده چند سطري از اين مقدمه ي بلند را براي تكرار و به خاطر سپردن اين شاعر و عالم بزرگ در اين پست مي آورم :

" خیام یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی است و به همه ی فنون و معلومات زمان خود آشنا بوده .. اهل نیشابور است و در همان جا به خاک سپرده شده  ".. در این کتاب حکایتی نقل شده .. مختصر مینویسم تا چند رباعی از ا را بخوانیم :

"در حکایتی آمده که خیام در نیشابور با حسن طوسی ( خواجه نظام الملک ) و حسن صباح همدرس بوده و معلم ایشان که امام موفق نام داشت معروف بود به اینکه پرورش یافتگنش به مقامات بلند میرسند ، آن سه جوان به اميد اينكه يكي از ايشان به مرتبه ي عالي خواهد رسيد با يكديگر پيمان ميكنند كه هر يك توانا شد دو همقدم  خود را در رسيدن به مال و جاه ياري كند ، از قضا حسن طوسي به وزارت رسيدو او خواجه نظام الملك وزير مشهور سلجوقيان است و بعهد خود وفا كرد و حسن صباح را بخدمت سلطان برد و  ..... ، اما خيام اهل علم بود و خدمت سلطان را خوش نداشت بنابر اين از خواجه تقاضا نمود معاش مختصري براي او مقرر دارد و به همين اندازه اكتفا كرد و از علم بكار ديگر نپرداخت .

افسانه ي شرابخوا بودن خيام نيز كه به دنبالش رباعي زيبايي دارد را همگان شنيده ايم .. عابدان كلمات خيام را كفر اميز دانسته و عامه ي مردم او را شرابخوار پنداشتند و عده اي بر اينكه او بي اعتقاد به معاد است هواخواهش شدند و بعضي از اينكه او را از مردودي در اورند اين افسانه را ساختند كه وقتي خيام خواست شرابي بنوشد اتفاق كوزه ي شرابش شكست و ريخت و خيام از مي خوردن باز مياند و سپس اين رباعي را سرود :

ابريق مي مرا شكستي ربي

بر من در عيش را ببستي ربي

من مي خورم و تو ميكني بد مستي

خاكم به دهن مگر كه مستي ربي

چون اين سخن كفر آميز فورا به كيفرش رسيد و رويش سياه شد سپس اين رباعي ديگر را ساخت :

ناكرده گنه در اين جهان كيست بگو

آنكس كه گنه نكرد چون زيست بگو

من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

و خدا او را بخشيد و رويش را دوباره سپيد گرداند

و  اهل قلم اورده اند كه اين داستان كودكانه است و ان دو رباعي هم از خيام نبوده و ساختگي است .. علارغم اين توضيحات .. چنين است در جواب آن كس كه از رباعيات خيام استنباط ميكند كه او شرابخوار يا فاسق بوده است و غافل از اينكه در شعر غالبا مي و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته ميشود  .... و اين افسانه اگر حقيقت داشته ـ كه نداشته ـ و اگر افسانه بوده اين نكته را ميرساند كه خيام در نفوس مردم ، وقعي بزرگ داشته زيرا طبيعت عامه بر اين است كه هر كس را بزرگ يافتند درباره اش افسانه ميسازند ...  "

گويند هر آن كسان كه با ، پرهيزند

زانسان كه بميرند چنان برخيزند !!!

ما با مي و معشوقه از آنيم مدام ..

باشد كه به حشرمان چنان انگيزند !

.....

اين غـافله ي عـمر عـجــب مي گذرد

دريـــاب دمـي كه با طـــرب مي گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيـش آر پـيـالـه را كه شـب مي گذرد

.....

يــك جـام شـراب صد دل و ديـن ارزد

يك جرعـه ي مي مملكت چـيـن ارزد

جز باده ي لعل نيست در روي زمين

تـلخـي كه هــزار جــان شيـريـن ارزد

.....

مــي خــور كه فلك بهر هلاك من و تــو

قـصـدي دارد بـه جــان پــاك مــن و تــو

در سبزه نشين و مي روشن مي خور

كاين سبزه بسي دمد ز خاك من و تو ...

                                                                         تا بعد ....

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 8:5 بعد از ظهر |

 

تو بی مضایقه خوبی

 

با مقدمه اي از رضا براهني و با شعر بسيار زيبايي از منوچهر نيستاني به روز ميشويم تا چراغمان باري ديگر روشن شود و جمعي را روشنايي بخشد .... دکتر براهنی متولد ۱۳۱۴ ( تبریز ) دکترای ادبیات انگلیسی از دانشگاه استانبول ...

« شعر خوب از نظر من شعری نیست که فقط مرا به تماشای اشیا ببرد ، و يا مرا ببرد به تماشاي كلمات ، و يا به تماشاي استحاله ي استعاري اشيا از طريق كلمات در انديشه و احساس شاعر ، و يا حتي در روح شاعر .

شعر خوب از نظر من شعري است كه علاوه بر برانگيختن حس اين تماشا ها در من ، در برابر من ، كمالي ادامه يابنده تا بينهايت ، بايستد ، بماند ، نگذرد ، بلكه در برابر چشم درون من ، مثل تصوير دائمي از نهاد من ، از درون من ، باسيتدو به من از ايستادن ، از ماندن ، از نگذشتن خود ، خبر دهد ، از هر گوشه اي كه بنگرمش ( از بالا ، از پايين ، روبرو ، پشت سر ، بيخ گوش ، از پهلوي چپ يا راست ) به من كمال خود را عرضه كند و به من بگويد من آن چيزي هستم كه كمالم را در افق ديد ِ تو تا آنجا كه تو ميتواني بنگري و مادام كه تو هستي و ميتواني شعور داشته باشي گسترش خواهم داد و هر قدر كه تو  وسعت نظر و عمق بينايي پيدا كني ، من اعماق و بلندي ها و پهنايم را بيشتر به رخت خواهم كشيد  .. وسيع شد تا وسعت مرا بهتر درك كني ، بزرگ شو تا بزرگي مرا بهتر دريابي عميق شو تا بداني عمق من بي انتهاست  ... .

شعر خوب از نظر من شعري است كه روبرويم مثل يك قطعه ي موسيقي زيبا كه ناگهان جسمانيت يك مجسمه ي عيني را پيدا كرده باشد ، بايستد .

و و ......................... »

" شعر رهایی است ـ نمونه هایی از شعر امروز ایران ـ انتخاب و مقدمه ی تورج رهنما "

 

تو بی مضایقه خوبی ،

تو جمع شاپره ها را به شبنم سحری

         ـ پیاله های تو از لاله ـ

میهمان کردی.                                                 

 

تو بام های گلی را به جادویی هر صبح

  طلای خام زدی رنگ زعفران کردی.                                                

 

تو لفظ ها را این لفظ های خاکی را

ـ که سکه اند ولی از رواج افتاده ـ

همه نثار گدایان و عاشقان کردی .                                                 

 

غروب ی بدرقه ، دنيا ز هر چه خالي بود ؛

 و ماه ـ سائل پيري عصازنان ، گفتي

كه از زيارت اهل قبور برميگشت ـ

غروب بدرقه ، غم بود در برابر من ،

و شعله هاي شقايق كه در سراسر دشت.

تو گريه كردي ، آرام ، روي شانه ي من ؛

و ماه ، خسته ي از راه ِ دور برگشته،

به سر كشيد لحاف هزار پاره ي ابر

تو گريه كردي و نفرين به آسمان كردي.                                                 

تو بي مضايقه خوبي

كه عمر بر سر ِ اين كهنه داستان كردي.                                                 

 

در آن حصار گياهي

                               ( اگر چه پر گل  ياس )

چه لحظه هاي تباهي كه بر من و تو گذشت ؛

به رشد ساكت هر ساقه گوش ميداديم

كه در حصاري از اجساد بي سر

                                                افتاديم.

به چشم هاي جسد ها نگاه ميكرديم ،

 ( در آن حصار كه ديوارش از جسد ها بود )

كز آن جهنم در ويل ديگر افتاديم .

و اين يكي همه خشتش كتاب هاي قطور .

 

تو بي مضايقه خوبي

تو قلب غم زده ات را ز من نهان كردي.                                                 

 

و آن حصار گياهي ـ بلند و بالنده ـ

به يك اشاره ي پاييز مضمحل گرديد .

و نيز يك يك اجساد با دميدن صور

در آن سياهي از گرد ما پراكندند .

 

حصار كاغذي ، اما

                        ـ كه قلعه ي جادوست ،

كه پر منازعه ي بي امان رواح است ـ

هنوز با من و اوست

تو بي مضايقه خوبي ، كه با مني ، اي دوست !

منوچهر نيستاني متولد ۱۳۱۵ ( كرمان ) ، متوفي ۱۳۶۰( تهران ) . از شاعران نامدار معاصر كه اشعار بسياز زيبايي دارد و در جاي خود يكي از شاعران نيمايي سراي موفق و بزرگي است . از مجموعه هاي به چاپ رسيده ي اين شاعر  ميتوان : جوانه ، خواب ، ديروز  خط فاصله ، دو ِ با مانع .. نام برد .

چون شعر نسبتا بلندی را انتخاب کردم و نوشتم همین بماند تا در پست بعد ( فرصت اگر شد ) از مجموعه ای دیگر نیز شعر بخوانیم .

از همین مجموعه شعر طرح و ترکیب ـ مجموعه ی روزنامه ی شیشه ای ـ  ( احمد رضا احمدی شاعر سبک آزاد  .. متولد ۱۳۱۹ کرمان )

:

گوشت

پرنده

درخت

ماه

اسب

واژه های مجرد : باکره های جاودانه .

 

چرخ گوشت با دست ِ شب ميچرخد

و از دهانش خون واژه ها ميريزد :

خون گوشت ، خون پرنده ، خون درخت ،

خون اسب .

 

اكنون شب در باد گير مرده است

و چرخ گوشت از كار مانده .

در بشقاب زير چرخ ، واژه ها نفس نفس ميزنند

و بر روي واژه  ي ماه ، مگس  ِ سبزپوشي نشسته است .

 

واژه ها در شب مردند

و بشقاب ، جُنگ آنهاست

و جُنگ از واژه ي ماه تهي است .

 

                                                                تا بعد ....

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |
 

 

ما چون دو دریچه رو به روی هم  ......................  آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده .............................. هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما .. آه  ................ بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته است .... زيرا يكي از دريچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو كرد ............ نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

                                                          ـ شعر زمان ما ـ  ، مهدي اخوان ثالث

 

« شعر محصول بی تابی آدم است در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته ؛ حاصل بي تابي در لحظاتي كه آدم در هاله اي از شعور نبوت قرار گرفته ؛ بسياري هستند كه در مسير اين تابش بيرون از اختيار قرار ميگيرند ( حتي گاهي در اغلب نزديك به تمام لحظات عمر آن پرتو بر تمام پيكره ي وجودشان ميتابد ، مثل نور صحنه كه همرا بازيگر يا رقاص روي صحنه با او و براي حركات او حركت ميكند ) ، اما ايشان آن بيتابي را ندارند ، شايد هم نميخواهند بي تابي خودشان را بروز دهند و ظاهر كنند ، يا شايد اصلا ديگران را شايسته ي دريافت نميدانند ، خاموشي را خوشتر ميدارند . گرچه خاموشي سر آغاز فراموشي اشت و برخي برعكس ايشان بي تابي شان به صورت شعر بروز ميكند ....................»

مقدمه اي براي از مهدي اخوان ثالث ياد كردن و از او نوشتن و از او خواندن و از او لذت بردن ... ؛ وعده داده بودم كه از كتاب شعر رهايي است و از شاعران بزرگي چون اخوان شعر خواهم نوشت .. امروز شايد قرعه به نام اخوان افتاد .. در اين كتاب اخوان به نوبه ي خود در باره ي شعر سخن گفته و شايد تعريف جامعي از شعر از نظر خود اخوان كه من فقط چند سطر را نوشتم كه اگر اين كتاب به دستتان رسيد حتما بخوانيد .. همه ي شاعراني كه در اين مجموعه چند اثر دارند هر كدام از شعر سخن گفته اند كه هر كدام در جاي خود خواندني است .. شعري كه در ابتدا نوشته ام را ميدانم كه هميشه شنيده و از بر هستيد ولي شعر زيبايي است و هر چقدر هم خوانده و شنيده شود باز هم تازه است  از كتاب شعر زمان ما كه از شاعران بسياري چنين جموعه هايي چاپ شده و برگزيده هاي آن هاست هم شعر خوانده ميشود و هم شعر تحليل و بررسي ميشود وو .. از شعر هاي ناب ِ شاعر زمستان .. همان شعر زمستان معروفش كه بيشتر وقت ها با مادرم ميخوانيم و لذت ميبريم  :

( سلامت را نميخواهند پاسخ گفت ،

                          سر ها در گريبان است .

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

...

...

كه سر ما سخت سوزان است

.... )

و يا شعر لحظه ي ديدار و شعر هاي بسيار زيباي ديگر از اين گونه اش .......

 

 

 

 

 

 

 

اما امروز تصميم دارم از همين كتاب ـ شعر رهايي است ـ چند شعر كوتاه از چند شاعر مختلف بياروم .. شايد براي اينكه زياد خسته نشويد مقدمه اي از اين شاعران نمينويسم كه نظرشان در باره ي شعر چه بوده و شعر را چگونه تعريف ميكنند اما بعد ها اگر فرصت شد حتما خواهم نوشت .

اگر چه به بيوگرافي شاعران زياد توجه نميكنم و برايم چندان اهميت ندارد كه فلان شاعر متولد كجا بوده و يا تحصيلتش در چه حدي است اما براي آشنايي در اين پست بيوگرافي مختصري هم نوشته ام .. گاهي چنان غرق غزل و سپيد ميشويم كه فراموشمان ميشود كه نوي نيمايي هم قالبي است براي سرودن شعر .. البته من به سليقه ي خودم زياد نميپسندم ولي گاهي شعرهاي كوتاهي را كه مضمون خاص ِ سليقه ي خودم را دارند را دوست دارم و اميدوارم شما هم خوشتان بيايد.

فرخ تميمي ، سال۱۳۱۲ در نيشاپور به دنيا آمد و در سال ۱۳۸۲ در تهران در گذشت . از مجموعه شعر هاي اين شاعر : آغوش ، سرزمين پاك ، خسته از بيرنگي و تكرار ،  ديدار ، از سرزمين آينه و سنگ ، گزينه ي اشعار ..

وقتي كه پوستت

ـ ابريشم سپيد تراوا ـ

نيلوفرينه ميشود از نيش  ِ بوسه ها ،

احساس ميكنم

بازرگان ِ عطر و پرندم

در جاده هاي خرم ابريشم .

***

محمود كيانوش ، متولد ۱۳۱۳ در مشهد ، ليسانسيه ي ادبيات انگليسي از دانشگاه تهران مجموعه  هاي به چاپ رسيده : شبستان ، ساده و غمناك ، شكوفه ي حيرت ، شباويز ،ماه و ماهي در چشمه و باد ، آب هاي خسته ، به انسان ، اما براي خرخاكي ها ، يونجه و كلاغ ....

بگذار من

اينجا كنار چشمه ، به ناخن

نام ترا

بر ساقه ي درخت بنشانم .

نه ، نه ، نياز نيست ؛

ديروز من برهنه

رفتم ميان چشمه نشستم ،

اكنون

هر برگ ِ اين درخت

تصويري از من است . 

                                            

***

منصور اوجي ، متولد ۱۳۱۶ شيراز ، ليسانسيه ي  فاسفه و علوم تربيتي ...، مجموعه هاي به چاپ رسيده از اين شاعر :باغ شب ، شهر خسته ، خواب و درخت و تنهايي ، زمين ، اين سوسن است كه ميخواند ، صداي هميشه ، شعر هايي به كوتاهي عمر ، مرغ سحر ، حالي است مرا ، كوتاه مثل آه ...

در چنين برگريز

در چنين برگريز و آتش و دود

اين قناري چه سبز ميخواند !

نكند فكر باغ ِ نقاشي است ؟

نكند فكر آبي ِ كاشي است ؟

نكند ؟

اين قناري چه سبز ميخواند

در چنين برگريز و آتش و دود ...

***

در پست بعد با شعري از منوچهر نيستاني و يك شاعر ديگر از مجموعه اي ديگر به روز خواهيم شد ؛ تا بعد ....

 

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 4:38 بعد از ظهر |
 

قفسه ي كتاب هايم را كه نگاه ميكنم تقريبا صد و چهل تا كتاب ديده ميشود ، زياد نيست اما براي من نسبتا خوب است اگر همه را بخوانم.. تقريبا هفتاد و پنج درصد كتاب هارا خوانده ام .. اما گاهي هيچ حرفي در خاطرم نميماند .. شب ها وقتي ميخوابم رو به قفسه ي كتاب هام با خود مي انديشم كه كدام جمله ي خوب اين كتاب ها را دوست دارم ؟! .. بيشتر به مخم فشار مي اورم اما دريغ از يك جمله ي كوتاه .. اين وبلاگ بهانه ي خوبي است براي به ياد آوردن همه ي آنچه كه فراموشم ميشود .. ميخواهم به ياد بسپارم ، ميخواهم در خاطرم بماند ، ميخواهم از ياد نبرم .. در پست قبلي هم گفتم كه از شاعران مختلفي شعر خواهم نوشت كه نامشان را هم برده بودم  .. اما امروز كتاب دفتر هاي سبز -مجموعه ي اشعار و نثر هاي شاعرانه ي دكتر علي شريعتي - را كه ميخواندم يكي از نثر هايش برايم جالب بود .. باز هم از همان حرف هاي متفاوتي  كه دوست داريم و به دلمان مينشيند ـ به دل من كه نشست ! ـ و من دلم ميخواهد از همه ي آنچه لذت ميبرم ديگران را نيز سهيم كنم ، من از شعر لذت ميبرم از حرف هاي خوبي كه در دامنه ي شعر و ادبيات در حركتند .. از شعر زياد سر در نمي آورم .. عروض نميدانم ، دستور زبان را در حد رهنمايي بلدم ، از قرن هاي پيش هيچ نميدانم از مدرن و پست مدرن ، حتي از كلاسيك و شاعراني كه در سبك هاي مختلف كار كرده اند من حتي به اين فكر نميكنم كه مثل خيلي ها بدانم حافظ در قرن چندم ميزيسته ، يا سعدي در قرن چندم هجري دار فاني را (خدا حافظ ) گفته .. اما شعر را دوست دارم.. حرف تازه اي كه دريچه اي از ذهن مرا بگشايد دوست دارم ، تصوير نابي كه انديشه ام را براي خلق اثري ساده و ملموس ياري كند دوست دارم .. حرف هاي گلنبه سلنبه هم نميزنم ( بلد نيستم ! ) .. و خيال نميكنم اگر از كسي سوالي بپرسم كه مشكلي از ندانسته هايم را رفع كند حتما سبك شده ام .. نه ! من همينم كه هستم .. و هيچ ادعايي هم ندارم .. اگر شعري ميگويم كه بيشتر عنوان دل نوشته را در برميگرد تا شعر ، دغدغه هاي ذهني چند لحظه اي من است كه در آني اتفاق مي افتد و من روي كاغذ  مي آورم .. حتي اتفاقات شعري من بيشتر حالت ذهني دارد تا واقعي ... و اگر هنوز از نفس نيافتاده ام به خاطر شما هاست كه شعر را در زندگي ام دوام مي دهيد !

و اما ...

 

حرف هايي هست براي نگفتن

و ارزش عميق هر كسي

به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن

و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

كه بايد قلم را بكـَنم و دفترم را پاره كنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به كلبه ي بي در و پنجره اي بخزم

و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت

   

                             

                                                                   تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 5:40 بعد از ظهر |

 

 

دو سپید کوتاه از مهر نوش قربانعلی

 

۱) خسته ام

از خورشیدی

که همیشه پشت ابر می نشیند

از تعقیب سایه ام باز میماند

و طالع همه ی روز ها را

نحس میبیند

چشمام

توقعی

جز روشنی ندارند

 

۲ ) تمام میشود

در چشم بر هم زدنی

...

خوابی که از سرت پرید

من بودم

پلک میزنی

نمی آید

تا لااقل ادامه اش را ببینی

در چشم برهم زدنی

تمام میشود !

 

در پست های بعدی از این کتاب ها که ماه هاست آرزو به دل مانده ام كه شعری بگذارم که نمیشد که نمیتوانستم خواهم گذاشت ،  منتظر باشید :

 ü

هوارا از من بگیر ، خنده ات را نه ( گزينه ي شعر هاي عاشقانه ـ پابلونرودا ـ ترجمه ي احمد پوري )

با عشق تاب مي آورم ( نيمايي هاي حسين منزوي )

از شبانه ها و عاشقانه های ( احمد شاملو )

شعر رهايي است ( نمونه هايي از شعر امروز ايران انتخاب : تورج رهنما )

از :

ü احمد شاملو

 üفريدون مشيري

ü مهدي اخوان ثالث

ü سهراب سپهري

 üنادر نادر پور

 üمنوچهر آتشي

 üفروغ فرخزاد

 üاسمائيل خويي

 üمحمد رضا شفيعي كدكني

ü محمد تقي شمس لنگرودي

ü رضا براهني

 üنصرت رحماني

 üمفتون اميني

 üعلي باباچاهي

 üهوشنگ ابتهاج

 üسياوش كسرايي

 üمحمد علي سپانلو

 üمحمد حقوقي

 üتورج رهنما

 üمنوچهر نيستاني

ü و و و .........................................

   

                                                               تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |

 

 

مستي نه  از پياله نه از خم شروع شد

از جاده ي سه شنبه شب قم شروع شد    ...........

 

 

امروز ميخواهم از فاضل نظري بنويسم . كه غزل هاي بسيار زيبايي دارد .. از ميان دوازده تا غزلي كه در دستم هست دو غزل نابش  را مينويسم.. شايد شنيده باشيد . كتابش كه به دستم رسيد در اولين فرصت باز هم از بهترين هايش در غزل غزل خواهم آورد .

 

 

 

 

 

از باغ ميبرند چراغاني ات كنند

تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند

 

پوشانده اند " صبح ِ "  تو را  " ابر هاي تار "

تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند

 

يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي برند كه زنداني ات كنند

 

اي گل گمان مكن به شب ِ جشن مي روي

شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند

 

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند

 

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه اي است كه قرباني ات كنند

 

 

 

*** 

 

 

راحت بخواب اي شهر ! آن ديوانه مرده است

در پيله ي ابريشمش پروانه مرده است

 

در تـُنگ ، ديگر شور دريا غوطه ور نيست

آن ماهي ِ دلتنگ ، خوشبختانه مرده است

 

يك عمر زيرپا لگد كردند او را

اكنون كه ميگيرند روي شانه ، مرده است

 

گنجشكها ! از شانه هايم برنخيزيد

روزي درختي زير اين ويرانه مرده است

 

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش

آن شمع را خاموش كن ! پروانه مرده است

 

 

 

 

                                                        

                                             تا بعد ....

 

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 8:55 بعد از ظهر |

 

من و تو زاده ي تقدير خويشتن بوديم

اسير سخت ترين نوع ِ زيستن بوديم

هميشه در صدف خالي اميدي پوچ

پي ِ شكافتن راز خويشتن بوديم

كنار راه نشستيم و پلك هم نزديم

هميشه منتظر بوي پيرهن بوديم

ـ  پس از من و تو خدا هم گواه ما ـ من و تو

رها ز وسوسه هاي حقير تن بوديم

هميشه هاي عبث را شكست تيشه ي ما

من و تو نيز در اين عرصه بت شكن بوديم

براي هم نفسي با گل و ستاره و آب

من و تو همدل و همراز و هم سخن بوديم

¤

چه سر نوشت غریبی است غربت من تو

من و تو تازه ترین قصه ی کهن بودیم

 

از مجموعه شعر های سهیل محمودی ـ عشق ناتمام ـ در فرصت های بعد باز هم از او خواهم نوشت .

اما امروز باز هم غزل هايي از حسين منزوي . هر كسي دلش غزل ميخواهد بخواند حتما . اگر نخوانيد چند غزل ناب را از دست داده ايد بي شك . ركود كلمات من هم به سرطان تبديل شده .. لطفا دعا كنيد از نوع خوش خيم و قابل معالجه باشد تا بل غزل سراغي از ما هم بگيرد . ان شا الله.

به خدا حيفم آمد از اين غزل هاي ناب بگذرم و باز حيفم آمد كه خود بخوانم و براي شما ننويسم . در ضمن قرار نيست كه همه ي شعر ها را يك جا بخوانيد و خسته شويد و بعد هم خوشتان نيامده باشد .. پيشنهاد ميكنم يك يك بخواند و در روز هاي متوالي منزوي را  لذت ببريد . امروز عصر دقايقي در كلاسي كه استاد ، عروض تدريس ميكنند نفس كشيديم .. واقعا نفس هاي باارزشي ، به من و دوستم كه خيلي خوش گذشت و چيز هايي هم ياد گرفتيم همين باعث شد كه باز به غزل رجوع كنم .. اين غزل ها را كه يكجا مينويسم بر من ببخشاييد . و خودتان كم تر بخوانيد تا بيشتر استفاده ببريد ( يك روز آقاي رزمي جايي نوشته بودند از يكي از استاد هاشان در مورد كوتاه نويسي كه : مطالبي كه مينويسيم بهتر است كوتاه و مفيد باشد .. كوتاه حتما باشد ، مفيد نبود هم نبود ) حرف جالبي بود اما من دلم ميخواهد مفيد باشد كه حتما همين طور خواهد بود .

اين شعر ها را از كتاب با سیاوش از آتش انتخاب کرده ام و هر کدام را نیز از یک مجموعه ی مجزا

 

از دفتر یکم ـ حنجره ی زخمی تغزل ـ

 

۱

لبت صريح ترين آيه ي شكوفايي است

و چشم هايت ، شعر سياه گويايي است

چه چيز داري با خويشتن كه ديدارت

چو قله هاي مه آلود ، محو و رويايي است

چگونه وصف كنم هيئت غريب تو را

كه در كمال ظرافت ، كمال والايي است

تو از معابد مشرق زمين عظيم تري

كنون شكوه تو و بهت من تماشايي است

در آسمانه ي درياي ديدگان تو ، شرم

گشوده بال تر از مرغكان دريايي است

شميم وحشي گيسوي كولي ات نازم

كه خوابناك تر از عطر هاي صحرايي است

¤

نميشود به فراموشي ات سپرد و گذشت

چنين كه ياد تو ، زود آشنا و هر جايي است

تو ، باري ـ اينك ، از اوج بي نيازي خود

كه چون غريبي من مبهم و معمايي است

پناه غربت غمناك دست هايش باش

كه درد ناك ترين ساقه هاي تنهايي است

 

از دفتر دوم ـ از شوكران و شكر ـ

 

( با اجازه، تقدیم به کسی که این چند مدت خیلی هم از من راضی نبود)

 

۲

ای یار دور دست که دل می بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات ، زمان

در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز

اي چلچراغ كهنه ! كه زا آنسوي سالها

از هر چراغ تازه فروزان تري هنوز

بالين و بسترم همه از گل بياكني

شب بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز

اي نازنين درخت نخستين گناه من!

از ميوه هاي وسوسه بار آوري هنوز

آن سيب هاي راه ، به پرهيز بسته را ،

در سايه سار ِ زلف ، تو مي پروري هنوز

وآن سفره ي شبانه ي نان و شراب را ،

بر ميز هاي خواب ، تو مي گستري هنوز

سوداي جاودان نخستين و آخرين !

عمرم گذشته است و توام در سري هنوز

¤

با جرعه اي ز بوي تو ، از خويش ميروم

آه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز

 

 

 

از دفتر سوم ـ با عشق در حولي فاجعه ـ

 

 

۳

اسير خاكم و نفرين شكسته بالي را

كه بسته راه به من ، آسمان خالي را

¤

نزد ستاره ي فجر از جبين ليلي و قيس

به هم هنوز گره ميزند ليالي را

ز ابر يائسه جاي سوال باران نيست

در او ببين و بدان راز خشكسالي را

به سيب سرخ رسيده ، بدل شده است انگار ،

شفق به خون زده ، خورشيد پرتقالي را

دلم شكسته شد اين بار هم نجات نداد

شراب عشق تو ، اين كوزه ي سفالي را

همه حقيقت من سايه اي ست بر ديوار

مگرد ، هان ! كه نيابي من ِ مثالي را

هزار بار به تاراج برد و من هر بار

ز عاج ساختم آن خانه ي خيالي را

پريده رنگ تر از خاطرات عمر من اند

مگر خزان زده ، سيب و ترنج قالي را ؟

¤

نشان نيافتم اين بار هم ز گمشده ام

هر آنچه پرسه زدم عشق و آن حوالي راه

در آن غريبه به هر ياد ـ آن خراب آباد ـ

نميشناخت دلم ، يك تن از اهالي را

بهار نيست ، زمستان پس از زمستان است

كه خود به هم زده تقويم من توالي را

هنوز مسئله ات مرگ و زندگي است اگر

جواب ميدهم اين جمله ي سوالي را

نهاده ايم قدم از عدم به سوي عدم

حيات نام مده فصل انتقالي را .

 

 

۴

و  كلمه بود و جهان در مسير تكوين بود

.. و دوست داشتن آن كلمه ي نخستين بود

خدا امانت خود را به آدمي بخشيد

كه بار عشق ، براي فرشته سنگين بود

و زندگاني و مرگ آمدند و گفته نشد

كزين دو ، حادثه ي اولي كدامين بود

اگر نبود به جز پيش پا نميديديم

هميشه عشق همان ديده ي جهان بين بود

به عشق از غم و شادي كسي نميگيرد

كه هر چه بود پسنديده و به آيين بود

اگر كه عشق نمي بود داستان حيات

چگونه قابل توجيه و شرح و تكوين بود ؟

..و آمديم كه عاشق شويم و در گذريم

كه راز زندگي و مرگ آدمي ، اين بود .

 

 

از دفتر چهارم ـ از كهربا و كافور ـ

 

۵

بهار و گل به درختان دوباره جان بدهند

اگر خزان و زمستانشان امان بدهند

درخت نيستم اما كه باز ، بار دگر

مرا بهار دگر ، جاي اين خزان بدهند

به چشم هاي تو جان ميدهم به وعده ي عشق

كه از من اين نستانند و با من آن بدهند

چه جاي رنجش ؟ اگر از ازل قرار اين بود،

كه سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند !

چنانكه عهد چنين بسته شد كه نام ترا

به عاشقانه ترين قصه ي جهان بدهند

من از نصيب ، شكايت نميكنم كه نوشت

به ما ، فقط دو دل خوب و مهربان بدهند

¤

ز تخته پاره ي ما ، دور نيست ساحل امن

اگر تلاطم و توفان ، امانمان بدهند

نه دل من و تو به دريا زديم ؟ حوصله كن ،

كه عشق و مرگ به ما راه را نشان بدهند

 

                              تا بعد ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 10:34 بعد از ظهر |

 

رد پايي بر در ِ خانه ي ماست

كه باران آن را نميشويد

خيلي ها ميگويند از جنس درياست

... و من ميدانم

ياد كدام ميهمان مهربان بايد بيافتم !

سلام .باز هم دلم خواست شعري بنويسم . باز هم دلم خواست از سيروس جمالي بنويسم . نميشد تصميم جدي تري بگيرم .. كه از كدامشان بنويسم ، از شاملو .. يا سعدي .. يا اخوان .. نصرت رحماني ، ناظم حكت ،.. آتشي ، مصدق ، وووووووو .. ولي بعد دلم هواي سپيد ديگر گونه اي كرد.. سپيد از گونه ي سيروس جمالي

به قول جمالي : شعر بهانه اي است براي نوشتن نام هايي كه ميترسيم به زبان بياوريم. این روز ها سیروس هم کم به دردم نمیخورد . سپید را سپید گونه میسراید و زندگی اش را همان گونه مینویسد که همه میبینیم . اگر تا به حال از جمالی شعری نخوانده بودید ( البته دو شعرش را درچند پست قبلی آورده بودم ) حتما بخوانید .. کتابی را که شعر از آن برمیگزنیم : زیر آسمان روسری ات .. كه حجم ظاهري كمتري دارد و محتواي خيلي بيشتري ( لا اقل به سليقه ي من ) .. جمالي از معدود شاعرانی است که در این روزگار غنیمتی است بودنش . بدون معطلی به سراغ شعر هاش میروم :

 

۱ ) دلم تنگ شده است

برای تو

و برای کلبه ی کوچکی

که در اواسط غروب هفتمین کوچه مانده است

دیگر

ستاره ها را هم اگر خاموش کنی

خوابم نخواهد برد

ملامتی در کار نیست

تو که نامم را فراموش نکرده ای

تنها در شلوغی مشابه کلمات سخت

گم اش کرده ای ، همين !

...حالا همانجا كه مينشيني

گاهي شانه اي بردار

ترانه اي براي تصويرت زمزمه كن

و آهسته ، زير چشمت حدس بزن

من كجاي آينه ام .

 

۲ ) صدايش را در نياور !

رفت و آمد زمزمه هايي غريب

كنار كاسه ي تارم

خبر از اتفاقي تازه دارد

آن راهي كه ميگفتيد

ما را به دريا خواهد برد

همين بود ؟!

 

۳ ) دانه هايي كه لب پنجره ي امروز ميپاشي

دليل آشتي تو با ماه نميشود ، ميداني

پس كجاست لبخند حوصله ي ساليانت ؟

باور كن كه يك رفاقت ساده ات با شعر

براي بي تابي من كافي بود

من از پيشگويي كابوس تلخ بيداري

ميدانستم از اين خاكستر خيس

دختري ميماند

كه سر مشق افسانه هاي زيباي فرداست

اما ضمانتي براي گريه هاي فردا نداشتم ...

حالا اگر كنار سايه اي خميده ميگذري

خش خش برگ ها را بپا

امروز بهانه ي اشك هايم

از هميشه كوچكتر است .

 

         

                                                                         تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |

 

سيبي كه از درخت مي افتد

 

از نو به شاخه برميگردد

 

اما

 

ديگرنميشناسند

 

                    همديگر را !

 

 

 

( اين وبلاگ تازه كار ، كوچكتر از آني است كه بخواهد چيزي ياد كسي دهد و آموزشي يا معرفي يا ... باشد ، البته اگر هم لياقت معرفي شاعري را داشته باشد كه كسي نميشناسدش افتخار بزرگي است براي ميزي و چراغي .... و اما آنچه كه پيش از شعر آورده ميشود .. مثلا به عنوان مقدمه اي براي آغاز شعري از شاعري.. تنها به خاطر تكرار است نه آموزش ! و اگر من شاعري را ميپسندم و شعري را اينجا مينويسم بر اين نيست كه حتما همه بايد بپسندند و يا همه ي توضيحاتي كه ميدهم همه مطلق است.. نه ! من به سليقه ي خودم حرف ميزنم و شعري انتخاب ميكنم و شاعري برميگزينم .. اگر شما دوستان سليقه هاي ديگري داريد آن نيز محترم است و اگر شاعري را معرفي كنيد حتما تا جايي كه ممكن است از شعر آن ها هم استفاده ميكنيم .. اما قصد اين وبلاگ چيست ؟ .. باز تكرار ميكنم ميز  ِ اين اتاق كوچك و چراغش نوري نه چندان زياد دارد و شعر هايي كه نوشته ميشود فقط براي تكرار است و قبلا هم توضيح داده ام كه به اين دليل اينجا را ساخته ايم كه وقتي دلتان هواي غزلي .. و گاهي سپيدي كرد شايد اين اتاق بتواند نيازتان را ارضا كند ، اگر ميزمان كوچك است با محبت تر و صميميتر بنشينيم تا براي همه جايي براي نشستن باشد.. اگر چراغمان كم نور است هر كس شمعي روشن كند تا محفلمان گرمتر و دلنشين تر شود .. توضيحات مرا حتما خواهيد بخشود .. براي اينكه هيچ دوست ندارم سوء تفاهمي پيش آيد اين توضيحات را ميدهم كه : اين شعر ها را به حال و هواي برخي اوقاتتان كه هيچ منافاتي با اين شعر هاي انتخاب شده توسط من ندارد ربط ندهيد تا آرامش همچنان برقرار باشد . باز هم از همه ي شما ممنونم كه مي آييد و تنهامان نميگذاريد . )

 

و قاف

 

حرف آخر عشق است

 

آنجا كه نام كوچك من

 

آغاز ميشود .

 

 

 

 

... بله ، درست حدس زده ايد ، اين دو شعر كوتاه از قيصر امين پور شاعر تقريبا پر آوازه ي پارسي كه در كتاب هاي درسي نام او را شناخته ايم و شعر هاي موفقي هم شنيده ايم كه ميل عاطفي ما را رام كرده .. غزل هايش بي تكلف و امروزي .. سپيد هايش بي مضايقه خوب .. و نيمايي هايش هم به اندازه ي سپيد هايش لطيف ،از قيصر امين پور : گلها همه آفتاب گردانند ، آينه هاي ناگهان ( دفتر 1 ) ، آينه هاي ناگهان ( دفتر 2 ) ، تنفس صبح ، در كوچه آفتاب و... منتشر شده و ما را بيشتر با قيصر آشنا كرده است و مجموعه اي نيز با عنوان بي بال پريدن از همين شاعر منتشر شده است كه شامل يازده قطعه ي ادبي است با بهره گيري از طنز و مسائل اجتماعي .قيصر امين پور براي سه شنبه ها هم شعري دارد ( انگار ميدانسته كه قرار است روزي در وبلاگمان در باره ي او حرف بزنيم ) .

 

سه شنبه

 

 

سه شنبه ؛

 

چرا تلخ و بي حوصله ؟

 

سه شنبه ؛

 

چرا اين همه فاصله ؟

 

سه شنبه ؛

 

چه سنگين ! چه سرسخت ، فرسخ به فرسخ !

 

سه شنبه

 

خدا كوه را آفريد !

 

 

شعري را هم به شفيعي كدكني تقديم كرده است كه در پايان اين پست مي آورم.

گويا با الهه ي ناز هم خاطراتي داشته است كه در آغاز يكي از شعر هايش آورده و سپس براي همين ترانه  شعري سروده .. قيصر شاعر زمان خودش هست كه شعر هايش به روز و با عاطفه ها و روزمرگي ها  تراز ميباشد. رباعي هاي معدودي هم دارد كه نخواستم بي توجه بگذرم :

 

برخيز به خون دل وضويــي بكنيم    در آب تــرانه شست و شويي بكنيم

عمر اندك و فرصت خموشي بسيار   تلخ است سكوت ، گفتگويي بكنيم

 

 

 اما غزل ....   

 

      ( اگر دل دلیلی است ... )                                                                 

 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

 

ولي دل به پاييز نسپرده ايم !

 

چو گلدان خالي لب پنجره

 

پر از خاطرات ترك خورده ايم !

 

اگر داغ دل بود ما ديده ايم !

 

اگر خون دل بود ما خورده ايم !

 

اگر دل دليل است آورده ايم

 

اگر داغ شرط است ما برده ايم

 

اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيم !

 

اگر خنجر دوستان گرده ايم !

 

گواهي بخواهيد ، اينك گواه :

 

همين زخم هايي كه نشمرده ايم !

 

دلي سر بلند و سري سر به زير

 

از اين دست عمري به سر برده ايم .

 

 

لحظه ي بيكران  به دكتر شفيعي كدكني :

 

بهترين لحظه ها

 

                  روز ها

 

                             سالها را

 

با تمام جواني

 

روي اين پله هاي بلند و قديمي

 

                                        زير پا ميگذارم

 

بين بيداري و خواب

 

روبه روي تو در لحظه اي بيكران مينشينم ...

 

#

 

راستي باز هم ميتوانم

 

بار ديگر از اين پله ها

 

                       خسته

 

                           بالا بيايم

 

تا تو را لحظه اي بي تعارف

 

روي آن صندلي هاي چوبي

 

با همان خنده ي بي تكلف ببينم ؟

 

 

بهترين لحظه ها...

 

لحظه هايي كه در حلقه ي كوچك ما

 

قصه از هر كه و هر كجاي زمين و زمان بود

 

قصه ي عاشقان بود

 

 

راستي

 

روز هاي سه شنبه

 

پايتخت جهان بود !

 

 

اينكه هر انسان حق دارد كه چند شنبه اي را در تقويم سالهاي سپيد و سياه زندگي اش تيك þبزند و بي شك قيصر هم با سرودن سه شنبه ها اين اعتراف بزرگ را ماندگار كرده است.

 

 

.............................حرف هاي ما هنوز ناتمام ...

 

تا نگاه ميكني :

 

                 وقت رفتن است

 

باز هم همان حكايت هميشگي !

 

پيش از آنكه با خبر شوي

 

لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود

 

آي ..

 

اي دريغ و حسرت هميشگي !

 

ناگهان

 

               چقدر زود

 

                             دير ميشود !

 

 

در فرصت هاي ديگر باز هم از دل امين پور خواهيم خواند ...

 

                                                                                                             تا بعد ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 6:16 بعد از ظهر |
 

اينگونه شروع ميكنم كه غزل ِ فرم ، اين روز ها در ميان شاعران و شعر دوستان آشنايي نزديكي دارد و در تقابل با غزل هاي كلاسيك و معاصر ( از نظر من ) در كفه اي همسان مينشيند و استقبال شاعران و مخاطبان شعر از غزل  فرم نيز به مراتب بيشتر شده و خواهد شد .. شايد !

محمد سعید میرزایی از شاعران معاصر و خوش ذوق ادبیات ما ، غزل هاي دل نشيني دارد كه به خواندن ، دوباره خواندن و باز هم خواندنش مي ارزد ..  كتابي  از محمد سعيد ميرزايي چندي پيش ( يك سال پيش) در دستم بود مرد بي مورد ، و كتابي ديگر كه برميگردد به سه سال پيش در ها براي بسته شدن آفريده شد .. مجموعه اي از غزل هاست ، بي تكلف .. روان و سليس كه در عين سادگي دلنشين بوده و لذت يك غزل خوب را مي آفريند .. امروز اينجا دو غزل ار كتاب مرد بي مورد را مي آورم ، در روز هاي بعد اگر عمري باقي بود از شعر هاي كتاب قبلي هم برايتان مينويسم .اگر چه شايد نتوان شاعر و شعرهايش را در رديف شعر هاي ناب منزوي يا امثال او قرار داد اما ميشود خواند و لذت برد.اين شعر هم مارا به گونه اي ديگر به نوستالژي ِ ( نقطه ! سر سطر ! ) مي برد . كه شاعر به وسيله ي كودكي ِ كلمات ، چنان سخن ميگويد كه به ظاهر معصوميت كودكي جلوه ميكند اما در پشت آنچه ميخوانيم ذهنيت عميق و بزرگ سالي شاعر نهفته است .. يعني بازي با كلمات به شكلي زيبا و حيرت انگيز ...

                  

و جـمله را كه نوشتيـــد ، بچه هـا ، نقطه !           و ســبز ميـشود آرام و بي صـــدا ، نقطه 

به راه مي افتد كوپه كوپه ســــوت زنان ...           قــطاري از كلمـــــات ِ سياه تــــــا ، نقطه

و مـن كــه يك كلمه هستم از تو ميپرسم              كجـــاست اول ِ ايــن جمله و كجا نقطه ؟

و تو به گريه مي افتي درون كوپه ي خود :             ـــ نميــرسيم منو تو به هم ، چرا نقطه ؟

قطـــار ميپيچد ســمت ِ  سطـــر  ِ پاييني              و بــــــاز مقصد دلگــير ِ كـــوپه ها ، نقطه

ــ بيا به كوپه ي من ، نحو جمله را بشكن !           نپــرس در ســر  ِ خــط مانده ايم يا نقطه

ـــ ولي اگر ته دره سقــوط كردم ، بعــــــد ؟        ـــ نوشته خواهد شد جاي تو ، سه تا نقطه

قطار سوت زد و ايستاد با وحشت ......               و بــعــد هر كــلـمه اشـك ريخت ، با نقطه

و ريل خـالي و متروك ، سـطر ِ گنگي شد              از ابتـــدا نـقطــه ، تــــا به انتهـــــا ، نقطه

¤

و دفتر کودک مثـل آســـــمان شده بود ؛            كلاس ، روشـن و جاي سـتـاره ها ، نقطه !

 

***

( ۱ )

پس ميز چيده شد ، آنجا ، با دو صندلي

پس يك دقيقه منتظر ِ ما ، دو صندلي

يك كلبه لابلاي صدف ها و آفتاب

آنجا براي خانم و آقا ، دو صندلي

ــ ساعت به روي شاخه ي دست تو ميوه اي ست

ــ هم ريشه اند با من و گلها ، دو صندلي

رويايشان هميشه دو تا دست بوده است

روزي كه آمدند به اينجا ، دو صندلي ؟

ــ جايي براي با تو نشستن نمانده است

نه يك اتاق سبز ؛ نه حتي دو صندلي ؟

بگذار از من و تو بماند به يادگار

در خانه ي قديمي دنيا ، دو صندلي

...( ۲ )...

پس ميز چيده شد و تو هرگز نيامدي

و من فقط قدم زدم اما دو صندلي ،

عمري دويده اند پي ي خاطرات ما

افتاده اند روز و شب از پا ، دو صندلي

حالا چهار سال مه آلود ، فاصله است

از چشم هاي ابري ما ، تا دو صندلي

آهسته گريه ميكنم و راه ميروم

سمت غروب ، گرم تماشا ، دو صندلي

خورشيد و ماه ، جاي منو تو نشسته اند؛

در پشت ميز ِ آبي ِ دريا ، دو صندلي

پس ميز چيده شد ، و تو اصلا چه ميكنيد

يك شاعر بدون غزل با دو صندلي ؟!

 

..........................

                                              تابستان ِ گرم با داغي لحظه ها ؛ تا بعد ...

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 12:33 بعد از ظهر |
 

... این لکه ها شبیه جا پای پرنده ها نیست

کسی روی برف گریه کرده است !

دوم اردیبهشت شناختمش.بیوگرافی مفصلی و يا حتی کوتاهی هم از او در دستم نیست اما شناختمش با شعر هایش ؛ آدمی را میتوان با شعر هایش شناخت ،البته این قاعده استثنا داردکه همیشه این گونه نیست ، ميدانيم كه شعر واقعي هميشه بر انسان نازل ميشود .. درست مثل آيه مي ماند با اين تفاوت كه ميشود آن را تغيير داد ( البته اگر به خدا بر نخورد كه نميخورد ) گاهي شعر جوري ديگر الهام میشود و خدا چیزی از سراینده میخواهد که همان را خلق میکند ، شاعر خلق میکند با دست های خدا .. اما خدا در شاعر چه دیده که چنین هدیه ای برای خالی کردن دل خودش به مداد شاعر سپرده من بی خبرم ... و حس عجیبی است ( حسی گنگ ) .. این سطور را نوشتم که سیروس جمالی را هم لذت ببریم این بار ...البته کتاب کوتاهی که در دست من است که استاد مهرنگ زحمتش را کشیده اند که شعر های بسیار زیبایی هم دارد ( سلیقه ی شخصی ) من گیج میمانم که کدام را انتخاب کنم .. که همه به دل مینشینند ؛ اصولا شعر خوب به دل مینشیند و فرقی هم ندارد که محتوای شعر با فضای احوال و عاطفه هایت همخونی دارد یا نه !! همیشه اینگونه نیست که موقعیت عاطفه سبب شعر شود بل موقعیت فردی.. یا اجتماعی یا لذت بردن از چیزی میتواند شعری بیافریند حال آنکه ممکن است زیاد به دل ننشیند ..در انتخاب شعر هم همين گونه است ميتوان شعري را برگزيد كه معيار براي اين انتخاب زيبايي شعر است ( نه حس همزاد پنداري ) ..باري  از گفته های خسته کننده ی من که بگذرید حتما با شعری از سیروس جمالی خستگی تان به در خواهد شد .. و از همه ی شما که آمدید و حرف زدید و تنهایم نگذاشتید بسیار ممنونم. گاهی اگر دلتان خواست ، بیشتر حرف بزنید من خسته نمیشوم. از باران هم زیاد شنیده ایم ، يا به قول خودمان : سيب چشم هايي كه سر انجام ندارد .. اينگونه نيز كه :

 

۱ )

اين روز ها

حكايت باران كه تمام شود

دنبال رنگ نام تو ميگردم

ابر ها خبرم داده اند

شاخه اي چشم به راه روزنه ي راز

دور از حريم نجواي گوشم

سيبي پشت برگش پنهان كرده است

.. بايد حدس ميزدم

دانه ي بي باغبان ِ آن روز ها

ديگر زمزمه اي سفيد شده است

مثل بغص صداي تو .

 

 

 ۲ )

پشت لرزش پلك هايم

اشك ، هميشه پنهان است

مانند سكوت بي اختيار آب

زير برگهاي پياده رو بعد از باران ...

از همين راه اگر ميروي

مواظب پايي كه ميگذاري ، باش !

 

 تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 9:58 بعد از ظهر |
     ...

     با او ...

 

اين روز ها چقدر منزوي كمك حالم ميشود .. وقتي ميبنم همه حسين منزوي را دوست دارند بيشتر بال و پر ميگيرم براي از منزوي خواندن از منزوي نوشتن با منزوي سرودن ... اين وبلاگ تازه كار هم ميخواهد گاهي از منزوي حرف بزند ( البته در حد شعري از منزوي كه از بيش از آن معذورم ) .. گاهي از سعدي .. گاهي از شاملو .. امين پور ؛ حتي اگر يك تك بيت هم پيدا كنم كه به دردمان بخورد كه شاعرش را هم نشناسيم در اين وبلاگ مينويسم .. از دوستاني كه در راه دورند كه دستي در وب لاگ نويسي ندارند .. يا نميخواهند بنويسند .. !

اما ...

ميترسم اين خانه غريب بماند در ميان دوستان كه ميهمانش نشويد كه نخوانيد اما اميد دارم كه گاهي اگر دلتان گرفت يا دلتان هواي غزلي كرد .. هواي لحظه اي كرد به اين خانه بياييد و دست خالي برنرگديد .. قبلا از همه ي شما ممنونم ........چند دقيقه پيش كتابش را بدون اختيار گشودم و اين شعر مقابل چشمانم نشست  :

 

خیال خام پلنگ من ، به سوي ماه جهيدن بود

و ماه راز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دست رسيدن بود

گل شكفته ! خداحافظ ، اگر چه لحظه ي ديدارت

شروع وسوسه اي در من ، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو ، آن دوخطيم ، ـ آري ـ موازيان به ناچاري ــ

كه هر دو ، باورمان ز  آغاز  ، به يكدگر نرسيدن بود

اگر چه ، هيچ گل مرده ، دوباره زنده نشد ، اما

بهار ، در گل شيپوري ، مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من

فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

چه سر نوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس ميبافت ، ولي به فكر پريدن بود

 

تا بعد ...

 

+ نوشته شده توسط ... آي دا دانشمندي ... در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 6:33 بعد از ظهر |