ناز ِ نوشخند ِ صبح اگر توراست
شور گريه ي شبانه با من است
« بسا شاعران نو پرداز كه به غزل هم روي آورده اند ، اما كار آن ها بيشتر جنبه ي تفنن داشته است. درست بر خلاف ((هوشنگ ابتهاج _ ه.ا.سايه )) ، شاعر نو پردازي كه در غزل نيز به چشم جد نگريست و بسيار زود به عنوان غزل سرايي صاحب سبك شناخته شد .
امشب به قصه ي دل من گوش ميكني / فردا مرا چو قصه فراموش ميكني
تا آنجا شهرت يافت كه مورد استقبال غزل سرايان ديگر ( فروغ و ... ) قرار گرفت . نرمي كلام و سادگي و بي پيرايگي ، رديف ها و قافيه ها و گاه وزن هاي غزل او آنچنان درخشش و تازگي دارد كه چه بسا نگاه را از توجه به تصاوير و توصيفات ابيات باز ميدارد . در صورتي كه واقعيت ، جز اين است . كافي است تنها در همين يك بيت او دقت كنيم :
نشود فاش ِ كسي آنچه ميان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
تا به همه ي آن امتيازات پي ببريم . اما مهترين نكته اي كه راجع به غزل " سايه " ميتوان گفت ، زبان غزل اوست كه بيش از هر غزل شاعر غزلسرايي به زبان حافظ نزديك شده است :
دلي كه پيش تو ره يافت باز پس نرود / هوا گرفته ي عشق از پس هوس نرود
،
زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير / نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
و بيت آخر كه با استفاده از ايهام واژه ي " چشم " كه به واقعه ي درد ناك نابينايي فرزند شاعر نيز اشاره دارد و استفاده از " كماندار " و نگاه كردن با يك چشم از بن تير ، هنگام هدف گيري ، و اصولن نحوه ي خاص بيان بيت كه نمونه اي از كلام محكم و استوار و بافت دقيق و يكدست و خالي از حشو و زائد شعر اوست . »
برگرفته از _ مروري بر تاريخ ادب و ادبيات امروز ايران _ محمد حقوقي
و اما امروز هواي سايه به سرم زد . بعد از يك سال كه كتاب " سياه مشق " او را توي قفسه ي كتابهام داشتم و خيلي كم خوانده بودم .. زمستاني ديگر سر رسيد و اين روز ها عجيب دلم هواي سايه و غزل هايش را ميخواهد . مرور كوتاهي داشتم بر غزل هايش و چندي را لذت بردم . و مقدمه ي فوق از كتاب ادبيات امروز ايران كه مروري است بر تاريخ ادب ايران _ نظم و شعر _ تعريف شعر از نظر قدما ، سبك هاي شعر و نظم فارسي وووو و مرور بر شعر سنت تا نوي امروز .. قصيده ها قطعه ها غزل هامسمط ها چار پاره ها و شعر نيمايي ، آزاد و سپيد .. از بهار گرفته تا ايرج ميزا و اعتصامي و شهريار و رهي و ابتهاج و بهبهاني تا شاملو و سهراب و ............ كه در فرصتي مناسب باز از اين كتاب شعر و مقاله خواهم نوشت .
اما امير هوشنگ ابتهاج را همه ميشناسيم و شعر هايش را توي كتاب هاي درسي خوانده ايم . " در اين سراي بي كسي كسي به در نميزند " ... گاهي بيت هاي بسيار زيبايي دارد كه نميتوان از ان ها گذشت ، اين بيت هاي پاييني توي كتاب سياه مشق او آغاز اولين غزل اوست :
زمانه قرعه ي نو ميزند به نام شما / خوشا شما كه جهان ميرود به كام شما
در اين هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است / كه بوي عود دل ماست در مشام شما
ابتهاج در تهران زندگي ميكند ،شعر ميسرايد، حرف ميزند، غذا ميپزد و هنوز هم بر اين باور است كه :
اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق / جز محنت و غم نيستي اما خوشي اي عشق

....
و اما دو غزل زيباي ديگر از سياه مشق :
نشود فاش ِ كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست .
....
بود كه بار دگر بشنوم صداي تو را ؟
ببينم آن رخ زيباي دلگشاي تو را ؟
بگيرم ان سر زلف و به روي ديده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دلرباي تو را
ز بعد اين همه تلخي كه ميكشد دل من
ببوسم آن لب شيرين جان فزاي تو را
كِي ام مجال كنار تو دست خواهد داد
كه غرق بوسه كنم باز دست و پاي تو را
مباد روزي ِ چشم من از چراغ اميد
كه خالي از تو ببينم شبي سراي تو را
دل گرفته ي من كي چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هواي تو را
چنان تو در دل من جا گرفته اي اي جان
كه هيچ كس نتواند گرفت جاي تو را
ز روي خوب تو بر خورده ام خوشا دل من
كه هم عطاي تو را يد و هم لقاي تو را
سزاي خوبي تو بر نيامد از دستم
زمانه نيز چه بد ميدهد سزاي تو را
به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
كنار سفره ي نان و پنير و چاي تو را
به پايداري آن عشق سر بلند قسم
كه سايه ي تو به سر ميبرد وفاي تو را .
تا بعد ....



